بابا از روزی که رفته نه زنگ زده بود و نه جواب تلفن های منو داده بود الان زنگ زده میگه چه خبر؟ کی کارگاه تون تعطیل؟ تا چند روز؟ بعد گفتم کی میایی اصفهان گفت ۴ ام گفتم چرا؟ گفت کار دارم؟! دوباره همون حرف هارو تکرار کرد بعدش گفت ۲۷ام میرم کربلا ۴ام برمیگردم منم گفتم بسلامتی و خوشی...
گفت میرم کربلا برات دعا می کنم که زن بگیری با زنت برای کربلا! هیچ من فقط سکوت کردم...یعنی یک روز نشده کسی با حرفهاش آزارم نده... نگفت دعا می کنم اوضاعت روبه راه بشه... خسته و کوفته برگشتم خونه امروز هم خبری از حقوق نبود صاحب کار به گزسازمون گفت یکی از مشتری ها قرار چهارشنبه پول بیاره من با بچه ها تسویه حساب کنم.
منبع : بازمانده |هر چه میکشم از خودی ِ
برچسب ها : کربلا ,گفتم ,میرم کربلا